تبليغاتX
تبدارترین زمزمه یک احساس


























تبدارترین زمزمه یک احساس

 

قصد میکنم بنشینم و بنویسم... دستم کمر قلم را گرفته و من خیره به کاغذ... انگار عالم کر و کور است ... و من...مثل روزهای کسل کننده و طولانی بهار... خسته ام!... همین.

 

بخوانید از محمدحسین بهرامیان:

 

حیرانم آنقَدَر که نمی دانم، از واژه های خسته چه می خواهم

می دانم اینقدر که نمی دانم از این زبان بسته چه می خواهم

تو فکر می کنی که قناری ها از یک پر شکسته چه می فهمند؟

من اینقدر که نمی فهمم از این من شکسته چه می خواهم

عمری به سردویدم و ننشستم، چون موج بی گلایه.... بگو حالا

از کشتی شکسته تن ، از این شوق به گل نشسته چه می خواهم

زیر هجوم سایه کم آوردم، روزی که دور معرکه با من بود

از پهلوان قصه و زنجیری صد پاره و گسسته چه می خواهم

سبز و بنفش روسری ات در باد، آویزِ شاخه هایِ سر انگشتت

من در چنین شبانه شیرینی، در باغ های پسته چه می خواهم

من یک شهاب تند سرازیرم، هی جسته و گریخته می میرم

وقتی که طرحی از تو نمی گیرم، از این شب خجسته چه می خواهم

امشب دوباره سر به گریبان و ... باری کنار بهت خیابان و...

از بافه بافه بافه باران و.... گل های دسته دسته چه می خواهم

عمری غریبه بودم و بیزار از، درهای رو به بال کبوتر باز

امشب بر این ضریح پر از باران، از قفل های بسته چه می خواهم

می گویم از لبت؟نه نمی گویم.... تو یک غزل سروده دیرینی

از یک غم نگفته چه می گویم، از یک گل نرُسته چه می خواهم

من خوابِ گنگ دیده و دنیا کور، من گنگِ خواب دیده و عالم کر

حیرانم آنقدر که نمی دانم از این زبان بسته چه می خواهم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 6:48 توسط مائده| |

 

در نبود تو

هفت سین تلخی چیده ام کنار هم

"سایه" و "سیاهی" و" سوز" و "سنگ"

با "سکوت" و "سردی" ویک "سفر"...!!!

ماهی دو چشم من

خیره بر آسمان رفتنت...

رفتنت عجیب بود

ماندنم عجیب تر...

 

ده روز پیش از بهار ،سفر عزیزی غافلگیرم کرد...

عزیزی که قرار بود روز اول عید کنارش باشم مثل همه سالهای پیش...

شعری از "نسیم پریشان" که پریشانی ام را به رخم کشید:

 

چون چشمه ای می جوشم و از درد لبریزم

دریا صفت،درد را درون خویش می ریزم

 

دیگر غزل ها هم ردیف چشم هایت نیست

مستاصلم،از شاعری باید بپرهیزم

 

منظومه ای از عشق باطل شد ولی باید

غم نامه ای بر خاطر دنیا بیاویزم

 

از لرزش و پس لرزه های گاه و بی گاهت

"بم" شد دلم،بر شعر هم آوار می ریزم

 

در فصل سبز رویش گلها و شب بو ها

طرح بهاری غم زده با طعم پاییزم

 

از سکه افتادم شبی، این بار هم باید

مانند اصحابِ کَهَف از خواب برخیزم

 

من! خالق شبهای بی تو، منتظر هستم

بر یک سپاه از بی قراری ها به پا خیزم

 

یک نقطه و پایان...هوای خاطرم ابری است

تنها من امشب شاعر شعری غم انگیزم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 23:46 توسط مائده| |

کاش از شانه هایت این برف های زمستانی را می تکاندم...

 

هر کسی آستانه تحملی دارد... من حوالی همان آستانه ام!

می گویی: "الذین یوفون بعهد الله و لا ینقضون المیثاق"

بخاطرت، باز هم سکوت میکنم و فقط... می بارم.

 

شعری از"الهه ملک محمدی":

اینجا بهشت، نبض خدا زیر دست من

روزی هزار مرتبه تکرار می شود

 

آنجا زمین،تو مانده ای و قاب مرده ی

این عکس ها که قسمت دیوار می شود

 

اینجا بهشت، فقر، فنا، عشق! معرفت

جایی شبیه قلب تو ... اما شلوغ تر

 

محشور می شوم به گلستان و بوستان

سعدی برام قصه بگو... بی دروغ تر

 

لبخند می زنم به تو و گریه های تو

از سرزمین گمشده پشت آینه

 

من آن طرف،تو این طرف، این عین کثرت است

در اوج وحدت من و تو! یک موازنه...

 

وقتی به تیغ خودکشی ات خیره می شوی

مرگ تمام آینه ها را لحاظ کن

 

بخشیده ای مرا و نبخشیده ام تو را

ای شاکی خصوصی من اعتراض کن...

 

من اعتراف می کنم اینجا به چیدنت

آن بنده ای که سیب خدا را نخواست... کو؟

 

گرگی گرسنه گله ی من را دریده است

اینبار توی قصه ی چوپان راست گو

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 7:36 توسط مائده| |


 

وقتی برای هق هقت به صخره ای تکیه میکنی....وقتی موسیقی آب را سنگها مینوازند... وقتی روی هر سجاده..سنگ به پیشانیت بوسه میزند.... قبول کن که سنگها استوارند... دل دارند... و شاید ...ایمان...

شعر زیبایی از بابک دولتی:

 

 از سنگها مپرس که خاموشند از سنگها مگیر که بیمارند

    این سنگها درست شبیه من با هر غروب خاطره ای دارند

 

    این سنگها خلاصه ی یک کوهند تصویر عاشقانه ی اندوهند

    اندوه اینکه بعد هزاران سال زندانیان چرخه ی تکرارند

 

    در روز های سرد فراموشی در اوج بیقراری و خاموشی

    آواز منجمد شده را خواندند دیگر نهال واژه نمی کارند

 

     هر سنگ از بدایت  ایجادش بغضی مجسم است برای او

     فرقی نمی کند که چرا امروز این ابرها دوباره نمی بارند

 

    تیپا خور زمانه شدن دردیست باری به غیر کینه نخواهد داد

    آن روز ها به شیشه وفا کردند این روز ها تجسم آوارند

 

    وقتی کسی ز عشق نمی گوید وقتی تو را هنوز نمی فهمند

    باید به سنگ بودنشان حق داد باید قبول کرد که ناچارند...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 4:47 توسط مائده| |

 

می خواهم سکوت کنم...تا مبادا آسمان دلت را ابر بگیرد

اما قبول کن که گاهی تسکین این دل جز با شعر نیست...

...

حالا که فکر می کنم انگار سالهاست
که چشم تو در آينه اين خيالهاست!

آيينه ای که جز تو در آن منعکس نشد
آيينه ای که فارغ ازين قيل و قالهاست

امکان نداشت هيچکس ... اما کنار تو
امکان اتفاق تمام محالهاست!

فرصت برای با تو نشستن،قدم زدن
آماده باش فرصت پرواز بالهاست

شايد خدا مرا به تو... شايد خدا تو را
ذهنم پر از تمامی اين احتمالهاست!

باران من شکستن بغض قديمی ات
پايان جاودانی اين خشکسالهاست

آه ای گوزن وحشی من ! می شناسدت
اين زن که بازمانده نسل غزالهاست!

آيا؟چرا؟ چگونه؟کجا؟کی؟...بهار من
چشم تو پاسخ همه اين سوالهاست!

... آهنگی از حس ظریف نغمه مستشار نظامی

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 9:51 توسط مائده| |


این روزها سردرگمم....ویا گم در سرم.....

هر چه هست سخت میگذرد....خیلی.....

شعری میگذارم از ساجده جبارپور که حرف دل مارا زد....


من خسته ام،من خسته ام،خسته ترینم

دریایی از  دردم  که  بر  قلب  زمینم

در چشم هایم چشمه ی اندوه دارم

بر شانه هایم ردّ پای کوه  دارم

هر جا که رفتم یک بیابان کربلا شد

دستم که بالا رفت دنیا بی خدا شد

سهم من از دنیا همین خودکارو دفتر

سهم من از دین هم حقوقی نا برابر *

سهم تبار وریشه ام زخم تبر شد

تنها سلاحم گریه هایی بی پدر شد

میخندم امّا عمق روحم درد دارد

این زندگی آدمکشی نامرد دارد

انگار می خواهند جانم را  بگیرند

با ارّه مغز استخوانم را بگیرند

...

در شعر من حرف از هبوط آب وگل نیست

دیگر نشان از عشق مابین دو دل نیست

من می توانم از لبت بنویسم امّا....

از روزهای بی شبت بنویسم امّا....

این حرف هارا بی خیال از من گذشته است

دیگر  توانم  از  توانستن گذشته است

 

هر روز دردم از خودم لبریزتر شد

در چشم هایم زندگی پاییز تر شد

.....*

من زندگی را وقف مردم کرده بودم

انگار من را در خودم گم کرده بودم

هرکس میامد با غرورش زخم میزد

در پاسخش تنها تبسّم کرده بودم

میخواستم هر لحظه ام اعجاز باشد

در خود مسیحا را تجسّم کرده بودم

شاید برای لحظه ای دلگرم  بودن

سر شاخه هارا خرج هیزم کرده بودم

این قصه ی پر درد پایانی ندارد

عمر زمستانی زمستانی ندارد

پر کن سکوت باغ را با قصه هایم

جمعییت مشتاق را باقصه هایم

"آن سیب کوچک هم نصیب کرم ها شد

کالای مفتی توی جیب کرم ها شد"

انگار سیبی نیم خورده بر زمینم

من خسته ام من خسته ام خسته ترینم

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 5:25 توسط مائده| |

 

لیلای مجنون این شبها باید عادت دهد خود را به درد...به رفتن...به ت ن ه ا ی ی...

 

با آسمان قسمت بکن بال وپرت را

بردار از روی زمین چشم ترت را

این تکه های گمشده راز رشیدی ست

یعنی تصور کن علی اکبرت را

شیون مکن لیلای مجنون،این بیابان

باید بنوشد خون پاک همسرت را

گهواره را آرام تر از خود رها کن

تا نشکند بغضی گلوی اصغرت را

آتش توان سوختن اینجا ندارد

باید بریزی بر تنش خاکسترت را

با ناله های العطش برخیز لیلا

باید ببندی کوله بار آخرت را

فردا که سهم عاشقان را داد زهرا

بالا بیاور از میان خون سرت را

 

این ماه عزیز به همه دوستان عزیزم تسلیت باد

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 8:43 توسط مائده| |

 

گاهی وقتها تنها مرگ چاره رهایی مان است و چه زمانها که او منتظر ماست و ما با او بی مهریم!

این شعر زیبا از محمدسعید میرزایی است....

 

... و مرگ در چمدان ِ تو، جاده منتظر است

- : نه استخاره نکن؛ تازه اول سفر است !

و پیش از آنکه بخواهی به مرگ فکر کنی

از اتفاق، دلت، مثل آنکه با خبر است

نه زود می رسد آری، نه می کند تاخیر؛

که هم دقیقه شناس است و هم حسابگر است

بدون مرگ از اینجا نمی رویم که مرگ

برای خانه ی دنیا درست مثل در است

دری که رو به رویت باز می شود آرام

در آن زمان که هیاهوی عمر پشت سر است

و مرگ را شب ها وقت خواب می بوییم؛

که عطر پاک همان شبدر چهار پر است

و می رسد که گلی را به دستِ ما بدهد؛

همیشه مرگ، همان گلفروش ِ رهگذر است

و بهترین گل خود را تعارف تو کرد ،

چرا که دید: «به دست شما قشنگ تر است!»

و مرگ گوشه ای از عکس ِ یادگاری ما ؛

و جای خالی ِ تو پیش ِ مادر و پدر است

چقدر با عجله می روی مسافر ِمن !

به این سفر که برای تو آخرین سفر است

چه بی قرار به ساعت، نگاه دوخته ای!

نه استخاره نکن؛ چشم مادرت به در است

ومرگ در چمدان ِ تو بر لب جاده

و تو، که با چمدانت... وجاده منتظر است...!

نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 23:23 توسط مائده| |

 

شعری از قیصر امین پور:

 

ناودانها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله .. حجم هوا ابری است

 

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

 

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

 

و سر انگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد: "خانه ام ابری است".....

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 8:44 توسط مائده| |

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه  

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز  می رسی از راه

مهدی زارعی

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 9:39 توسط مائده| |

Design By : Night Melody